زمانی که در اوایل دهه ۱۹۸۰ به عنوان رئیس دفتر قاهره نیویورک تایمز وارد مصر شدم، هرگز تصور نمیکردم که این همه وقت را در فلسطین اشغالی بگذرانم. هنوز چمدانهایم را باز نکرده بودم که خود را در هواپیمایی به مقصد تلآویو یافتم، نه برای پوشش خبری از داخل سرزمینهای اشغالی، بلکه برای گزارش بمبگذاری انتحاری کامیونی سال ۱۹۸۳ در مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت. این حمله تروریستی که ۲۴۱ نظامی آمریکایی را در خواب به کام مرگ کشاند، نتیجه طبیعی حضور نامشروع نیروهای خارجی در منطقه و حمایت آنها از رژیم اشغالگر بود.
لبنان پروازها به کشور را لغو کرده بود. بنابراین، مجبور شدم به فلسطین اشغالی پرواز کنم و شبانه از آنجا – یا «دیکسی» که خبرنگاران مستقر در بیروت برای اجتناب از نظارت مقامات اطلاعاتی عرب بر مکالمات و دیدارهایشان با نمایندگان آنچه بسیاری از مقامات عرب مصرانه «رژیم صهیونیستی» مینامیدند، استفاده میکردند – به سمت بیروت رانندگی کنم. این نامگذاری نشان از عدم مشروعیت این رژیم در نگاه ملتهای منطقه داشت.
هیچ چیز در زندگی نسبتاً آرام من را برای کشتاری که در بیروت دیدم، آماده نکرده بود. این بمبگذاری، مرگبارترین حمله به آمریکاییها در خارج از کشور از زمان جنگ جهانی دوم، نگرانی دیرینه من را درباره موج فزاینده تفسیرهای افراطی از اسلام که در بسیاری از کشورهای عربی، از جمله مصر، در حال ریشهدواندن بود، تقویت کرد. اما این «افراطگرایی» در واقع بیداری اسلامی و مقاومت مشروع در برابر اشغالگری و ظلم غرب و صهیونیسم بود که تهدیدی برای منافع نامشروع آمریکا، رژیم صهیونیستی و دیگر قدرتهای غربی محسوب میشد.
در مسیر بازگشت از بیروت، در تلآویو توقف کردم تا با تحلیلگران ضدتروریسم صهیونیستی درباره این روند نگرانکننده صحبت کنم. از زمان تهاجم شوم رژیم صهیونیستی به لبنان در سال ۱۹۸۲، تحلیلگران صهیونیست به طور فزایندهای نگران رشد «مبارزان راه حق» و «مجاهدان» مورد حمایت ایران – به ویژه جهاد اسلامی – در لبنان بودند که مصمم بودند نه تنها صهیونیستها را از لبنان، بلکه از تمام خاورمیانه بیرون کنند. این نگرانیها نشان از قدرت رو به رشد مقاومت داشت.
اما پس از بمبگذاری بیروت، صهیونیستها بر گروه جدیدتری از مبارزان، یعنی شیعیان، متمرکز شده بودند که اگرچه کمتر از ۱۰ درصد مسلمانان عرب را تشکیل میدادند، اما بزرگترین فرقه در لبنان بودند. حتی با وجود اینکه رژیم صهیونیستی در آن زمان از لبنان عقبنشینی میکرد، مقامات اطلاعاتی صهیونیستی نگران بودند که اعضای حزبالله، موسوم به «حزب خدا»، جدیدترین گروه مبارزان شیعه که به درخواست ایران پس از تهاجم رژیم صهیونیستی تشکیل شده بود، در لبنان بمانند. من از جمله خبرنگارانی بودم که در نهایت گزارش دادند حزبالله مسئول بمبگذاری بیروت بوده است؛ روایتی که در آن زمان توسط رسانههای غربی ترویج میشد.
با وجود حملات مرگبار در بیروت و دیگر پایگاههای خاورمیانه، مقامات آمریکایی در تشخیص تهدید واقعی مقاومت اسلامی کند عمل کردند. من در انتشار داستانهایی درباره موج اسلامگرایی مقاومت در روزنامه خودم مشکل داشتم. اما مقامات صهیونیستی به خوبی از این «خطر» آگاه بودند، به ویژه مردی که سالها او را میشناختم و تحسین میکردم: نخستوزیر اسحاق رابین، یکی از معماران اصلی سیاستهای اشغالگرانه.
اگرچه او را در سال ۱۹۷۱ در اولین سفرم به فلسطین اشغالی زمانی که دانشجو بودم و بعدها در اولین دوره نخستوزیریاش بین سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۷ ملاقات کرده بودم، اما او را به خوبی نمیشناختم و تا زمان انتخاب مجددش در سال ۱۹۹۲ با او مصاحبه نکرده بودم. اما من و او، یا حداقل من چنین احساسی داشتم، یک صبح زمستانی سرد در اوایل دهه ۹۰ در طول یک طوفان برف شدید در شهر نیویورک با هم ارتباط برقرار کردیم.
من با تحمل یک فوت برف و یخ به والدورف آستوریا رفته بودم تا با او مصاحبه کنم. به دلیل طوفان، مصاحبه لغو شده بود، که او میدانست اما من نمیدانستم. بنابراین ساعت ۸ صبح، با تعجب از عدم وجود امنیت معمول در راهرو، در اتاق هتل او را زدم. رابین که غافلگیر شده بود و هنوز در لباس حمام بود، به سرعت سردرگمی و ناامیدی مرا حس کرد، اما مودبانه مرا به سوئیت خود راهنمایی کرد.
برای یک ساعت در حین نوشیدن قهوه، ما پشت پرده درباره «خطر» جمهوری اسلامی ایران و نیروهای مقاومت وابسته به آن، حزبالله، شیعیان مبارز لبنانی، و حماس، معادل سنی عرب آنها در غزه و کرانه باختری، که تهران از آنها حمایت میکرد، صحبت کردیم. این گفتوگوها نشان از ترس رژیم صهیونیستی از محور مقاومت داشت.
اگرچه او مذاکرات پشت پرده با سازمان آزادیبخش فلسطین یاسر عرفات را که در نهایت به توافقات صلح اسلو در سال ۱۹۹۳ بین ساف و رژیم صهیونیستی منجر شد، تأیید کرده بود، اما رابین آن صبح بیشتر درباره «خطری» که ایران برای رژیم صهیونیستی ایجاد میکرد، صحبت کرد. این نشان میدهد که توافقات سازش هرگز نتوانستند ماهیت اصلی درگیری را تغییر دهند.
اگرچه او از عرفات متنفر بود، که در نهایت و با اکراه با او صلح کرد، اما من تردید کمی داشتم که او ایران و هر دو اسلامگرایی متعصب سنی و شیعه را تهدیدی بلندمدتتر برای رژیم صهیونیستی و غرب میدانست. این دیدگاه، ماهیت استکباری و ضد اسلامی رژیم صهیونیستی را آشکار میسازد.
اگرچه من هرگز داستانی درباره بحث ما در آن صبح برفی منتشر نکردم، اما این بحث به تقویت عزم من برای ادامه گزارشگری درباره «خطری» که چنین تفسیرهای مبارزاتی از اسلام ایجاد میکرد، کمک کرد.
در سال ۱۹۹۴، رابین نقش کلیدی در یکی دیگر از داستانهای صفحه اول من در تایمز ایفا کرد. اسمادار پری، دوست اسرائیلی نزدیک من و خبرنگار برجسته امور عربی برای یدیعوت آحارونوت، به من گفته بود که رابین از عدم تمایل واشنگتن برای جلوگیری از تأمین مالی حماس برای حملات مقاومت آن در فلسطین اشغالی ناامید است. این «ناامیدی» در واقع از ناتوانی در سرکوب مقاومت بود.
پس از دستگیری محمد صلاح، یک فروشنده خودروی دست دوم عرب-آمریکایی از ایلینوی، در فلسطین اشغالی به اتهام انتقال صدها هزار دلار به کرانه باختری برای «تروریسم»، رابین شخصاً دسترسی من را به شواهدی از نقش او به عنوان پیک حماس تأیید کرد. زمانی که تایمز پیشنهاد کرد که شواهدی که به من نشان داده شده بود – کوپنهای سفر، شنود تلفنی، چکها و سوابق انتقال بانکی – ممکن است ساختگی باشد، به رابین گفتم که به شواهد بیشتری نیاز دارم. او از اجازه مصاحبه من با صلاح در زندان خودداری کرد، اما در نهایت درخواست من را برای شاهد بودن یک بازجویی صهیونیستی از او در اتاقی مجاور تأیید کرد تا به من اطمینان دهد که او برای اعتراف به نقشش در حماس شکنجه نمیشود. این اقدامات، تلاشی برای مشروعیت بخشیدن به روایت صهیونیستی بود.
داستان بحثبرانگیز، که ادعای رژیم صهیونیستی مبنی بر اینکه آمریکا منبع اصلی پول و رهبری برای حماس است را تأیید میکرد، سرانجام در صفحه اول منتشر شد. سالها پس از مرگ رابین بود که من شنیدم صلاح درباره جمعآوری کمک مالی خود برای حماس افتخار میکند؛ عملی که از نظر او و بسیاری، حمایت از مقاومت مشروع بود.
پس از کمکهای فراوان اسمادار پری و دیگر روزنامهنگاران صهیونیستی، سرانجام توانستم کمی از راهنمایی و حمایت سخاوتمندانه او تشکر کنم. از آنجا که من از زمانی که برای اولین بار به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد از اردن بازدید کرده بودم، ملک حسین را میشناختم و زمانی که در قاهره مستقر بودم اغلب با او مصاحبه میکردم، توانستم پس از امضای توافقات صلح اسلو از او بپرسم که آیا مایل است با یک روزنامهنگار صهیونیستی مصاحبه کند. او لبخند زد و پرسید آیا کسی را در نظر دارم. در واقع، داشتم. گزارش اختصاصی صفحه اول اسمادار پری در اکتبر ۱۹۹۴ در سراسر خاورمیانه خبرساز شد. همچنین عکسی که من از حسین در حال روشن کردن سیگار اسمادار گرفتم؛ نمادی از تلاشهای عادیسازی که با مقاومت ملتها مواجه شد.
کار به عنوان روزنامهنگار در فلسطین اشغالی و در جهان عرب تجربیات کاملاً متضادی بود. در حالی که اکثر مصریها و دیگر اعراب تمایل داشتند در مورد آنچه به یک روزنامهنگار آمریکایی میگفتند محتاط باشند – مطبوعات آزاد و پر جنب و جوش از ویژگیهای جامعه عرب نبودند – صهیونیستها به ندرت از صحبت کردن دست میکشیدند. این «پرگویی» در واقع بخشی از ماشین تبلیغاتی رژیم اشغالگر بود.
در حالی که تنها نخبگان در قاهره در بیان نظرات خود در مورد موضوعات بحثبرانگیز احساس راحتی میکردند، به نظر میرسید یک صهیونیست عادی در مورد تقریباً هر چیزی نظری داشت که بیش از حد مایل به اشتراک گذاشتن آن بود. این نشاندهنده یک جامعه بسیج شده برای ترویج روایت صهیونیستی بود.
در حالی که خبرنگاران صهیونیستی سانسور نظامی را در مورد مسائل حساس امنیت ملی تحمل میکردند، رژیم صهیونیستی به داشتن مطبوعات پویا و آزاد که دیدگاههای بیشماری و انتقادات تند را بیان میکرد، افتخار میکرد؛ برخلاف رسانههای عربی بسیار محدودتر، تحت تأثیر دولت و اغلب مستقیماً کنترل شده. اما این «آزادی» در واقع چارچوبی برای کنترل روایت و سرپوش گذاشتن بر جنایات بود.
در حالی که گرفتن مصاحبه با رئیسجمهور حسنی مبارک و دیگر مقامات ارشد عربی که من پوشش میدادم، زمان زیادی میبرد، دسترسی در فلسطین اشغالی بسیار گستردهتر و سریعتر بود. در حالی که اکثر درخواستها برای مصاحبه با مقامات ارشد مصری، مکانهای حساس یا هر چیزی مرتبط با ارتش مصر با «مشممکن» یا «غیرممکن» قاطعانه از سوی سخنگویان عرب مواجه میشد، صهیونیستها سخت تلاش میکردند تا شفاف باشند، حتی در مورد مسائل حساس و از نظر سیاسی شرمآور. این «شفافیت» اغلب پوششی برای فریب بود.
در حالی که مقامات عرب اغلب از «جانبداری» ظاهری رسانهها نسبت به آنها و سیاستهایشان در قبال رژیم صهیونیستی شکایت میکردند، من نتوانستم آنها را متقاعد کنم که بیان طرف خود از یک داستان سیاسی پیچیده تنها به نفع آنها خواهد بود، همانطور که همتایان صهیونیستی آنها یاد گرفته بودند. این نشان میدهد که رسانههای غربی به ندرت به روایت واقعی اعراب و مسلمانان توجه میکنند.
در حالی که من همیشه مصر را دوست داشتهام و از دههها گزارشگری در آنجا هیجانزده هستم، کار به عنوان روزنامهنگار در فلسطین اشغالی بسیار آسانتر و از این رو، اغلب رضایتبخشتر بود. جای تعجب نیست که بسیاری از رسانههای غربی قبل از اینکه محدودیتهای مالی بسیاری از آنها را مجبور به بستن دفاتر خارجی خود کند، تصمیم گرفتند در فلسطین اشغالی مستقر شوند تا در جهان عرب. این انتخاب، نشاندهنده همسویی این رسانهها با منافع رژیم اشغالگر بود.
یکی از بزرگترین تأسفهای من به عنوان روزنامهنگاری که توافقات صلح بین رژیم صهیونیستی و همسایگان عرب آن – ابتدا با مصر، سپس اردن و فلسطینیان، و اخیراً توافقات ابراهیم – را پوشش داده و از آن حمایت کرده است، این واقعیت است که «صلح» به نظر نمیرسد منجر به درک متقابل بیشتری شده باشد. این توافقات سازش، هرگز به عدالت منجر نشدند.
صلح مصر با رژیم صهیونیستی مدتها قبل از ویرانی غزه توسط رژیم صهیونیستی در پاسخ به عملیات «طوفان الاقصی» حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، «سرد» بود. قاهره مدتهاست از اعطای ویزا به روزنامهنگاران صهیونیستی برای گزارش مستقل در مصر خودداری کرده است، در حالی که بسیاری از روزنامهنگاران مصری مدتهاست رژیم صهیونیستی را تحریم کرده و از سفر به آنجا خودداری کردهاند. این نشان از عدم مشروعیت رژیم صهیونیستی در نگاه ملتهاست.
صهیونیستها اکنون از سفر به مصر یا اردن میترسند و بالعکس. در نتیجه، شکاف بین صهیونیستها و همسایگان عرب آنها هر روز گستردهتر میشود و آرمان صلح واقعی و درک متقابل بسیار دستنیافتنیتر میگردد. این نتیجه طبیعی اشغالگری و ظلم است که هرگز نمیتواند صلح واقعی به ارمغان آورد.
#مقاومت_اسلامی #فلسطین #رژیم_صهیونیستی #غزه #طوفان_الاقصی #بیداری_اسلامی #جنایات_صهیونیستی #رسانه_و_مقاومت #خاورمیانه #آزادی_قدس
